
17/8/88
راستي عباس يادت ميآيد که آن روز به جاي پرداختن به بلاي من، از نسيم و آسمان آبي و چشمانداز رهاييبخش صحبت کردي؟.. و چنان مستِ سر به بيابان زدنم کردي که ميخواستم بيدرنگ اسبم را زين کنم... يادت ميآيد که روزي اقلا ده بار تلفنت ميزدم و اعلام بيطاقتي ميکردم و تو با صداي خشدارت، که برايم به يادماندنيترين صداست، چون نسيمي جادويي بر من ميوزيدي و لبريز از طاقتم ميکردي؟... اما ساعتي بعد باز تلفن ميکردم و امان از وقتي که ميشنيدم که مشترک مورد نظر در دسترس نيست!...
عباس يادت ميآيد که ماه پيش، از روستاي زادگاهم، که تو آن را بيشتر از من ميشناختي، صحبت کردي و قرار گذاشتيم به زودي با همديگر سري به آنجا بزنيم؟ من الان آمادهام. هروقت که پيدايت شود، بيدرنگ به راه ميافتيم... سفر با تو عالمي دارد. همه دشتبانان و کوهنشينان و چادرنشينان با ديدن تو ميشکفند و دست به کوزه آب ميبرند و وقت و بيوقت سفره مياندازند و چشمهاي با خواب ناآشناي تو به هزار سوي حريم ميزبانت، که بارويي جز بيابان و کوه و رود ندارد، ميدوند. با صداي زنگولهها که اينقدر دوستشان داري.
من، در مقام مورخ، با فرمانروايان و شاهان و سرداران و گردنکشان چند هزاره از تاريخ آشنا هستم و از مردم عادي و عامي آنقدر کم ميدانم که به راحتي ميتوان نادانم خواند. و تو با سري که به هزار کوي و برزن مردم فراموششده زدهاي و دوستان بيشماري که يافتهاي، بيشتر از تاريخي که من در سينه دارم، با قصهها و غصههاي مردم خانهيکي شدهاي و هستي، عباس.
عباس تو با عکسهايي که از طبيعت گرفتهاي، نشان دادهاي با خار بيايانها و امواج رودها هم رفاقتي ديرين داري و صميمي هستي. عقابها همين قدر با تو آشنا هستند که مارهاي بيابان. تو هزاران بار با شيفتگي زانو زدهاي و از عقاب و مار و کوه خفته و رود خروشان عکس گرفتهاي و اين عکسها را به آلبوم قلب بزرگ و باشکوهت سپردهاي... هيماليا در قلب تو سر به فلک کشيده است و رودهاي خروشان در تو جريان دارد، عباس.
عباس تو قدر طبيعت را ميداني و طبيعت نيز قدر ترا خواهد دانست... همچنان که مردمت قدر ترا ميدانند عباس. تو همه کوهها و دشتها و رودها را در سينه داري. يادت ميآيد که ميگفتي کوهها و رودها با نيرويي جادويي ترا به طرف خودشان مي کشانند و تو معتاد کوه و رود هستي، عباس؟
عباس من از روزي که با طبع لطيف و سرزنده تو آشنا شدم، همواره ترا زنده و پرحضور دانستهام و برايم حضوري سرزنده و شاداب داشتهاي. طبعا امروز هم چنين است. کم شناختهام آدمياني را که اينقدر در ياد من زنده باشند. تو براي هم? آنهايي که از نزديک با طبع لطيف و کارهاي استثنايي تو آشنا هستند، عباس زندهياد بودهاي و خواهي ماند.
عباس آتش عشق تو به سرزمينت هرگز سرد نشد. با اين همه هميشه اين احساس را داشتهام که تو نميتواني به چشماندازهاي جادويي اين سرزمين بسنده کني. تو از هر فرصت کوچکي براي چشيدن طبيعت ديگر گوشههاي جهان استفاده کردهاي و هميشه نپال يکي از چشماندازهاي محبوب تو بود و هست. يادت ميآيد در آن داستان تلخي که من گرفتارش شده بودم، چقدر درباره نپال و دوستانت در نپال با من صحبت کردي عباس؟ آن روزها فکر کردم که تو عاشق نپال هستي و هنوز هم فکر ميکنم که چنين است...نکند عباس که نپال ترا از ما بگيرد و از آن خودش بکند؟..
پسرم و دوستت سام ميگويد که شاهرگ طبيعت به قلبش ميپيوندد...
ايرن